شما چقدر شبیه...
شنبه 18 مهر ماه سال 1388 – ساعت 9 و نیم صبح- نیشابور بلوار
جمهوری ....خسته...تنها.. ..... در حال صرف دلستر(با مارک ایستک).....نشته ام روی نیکت های وسط بلوار....حتی کلاغ های سیاه هم از خبرنگاری کلاغنا سوژه ای برای غار غار نداشتند....فقط راستش منو از اون بالای درختا میخواستند هدف کثافت کاری خودشون قرار بدن که بارها درسشونو خوندم و جاخالی میدادم.
دنبال سوژه برای نوشتن میگذشتم...که سوژه ای دنبال من راه افتاد...به به چه سوژه مناسبی..دوستان زرنگ میدونن منظورم چیه؟ اره درست حدس زدی افرین...یه دخ خیس ..ببخشید دخ تر البته یه دختر فشن با قیافه ای خشن...داشت شاخ به شاخ طرف من میومد ...باور کن اگه روزی 2 تا از اونا رو ببینی شب جرات خوابیدن پیدا نمی کنید...
اومد جلو بدون اینکه سلام کنه...پلیس +10 کجاست ؟؟
منم سرمو اونداختم پایین گفتم ...گفتم.(یعنی راستش اولش ترسیدم بگم)..اما گفتم که....اون ماشین کنار خیابونه از منه...منم میخوام برم..سوار شین شما رو برسونن خیلی راهه از اینجا...اونم اولش میخواست قبول نکنه اما گفتم بیا بابا سخت نگیرین!!!شاید اونایی که پست قبلی منو خوندن گزینه 4 رو انتخاب کردن یه چیزایی میدونستن!!!!
البته تا مقصد 2 دقیقه هم بیشتر راه نبود اما به اندازه دو سال نوری برام تموم شد...الان میگم چه بلایی نزدیک بود سرمون بیاد!!!
دختر:مزاحمتون که نشدم
-نه خواهش میکنم اصلا میدونی چرا اصرار کردم سوار شی؟
دختر:نه واسه چی
-شما چقدر شبیه...؟
دختر:یعنی علتش این بود منو سوار کردی؟
-خب اره اما اسم اون بازیگر رو یادم رفته..؟خودتون که منظورمو میفهمید که
دختر:اره اتفاقا قبل از شما خیلی های دیگه هم به من همین رو گفتند
اینجا بود که با خودم گفتم یه ضد حال حسابی بهش بزنم...خلاصه اون کارو کردم تا...تا...خب راستش دلیل خاصی نداشتم جز مردم ازاری
فقط میخواست پیاده بشه گفتم...همه حرفای من جهت دلخوشی شما بود و اصلا هم قیافتون شبیه اون نیست...لطفا جای دیگه این حرفو نزنید ابروتون میره...با اون قیافه
البته وقتی داشتم حرف میزدم اونم وسط حرفام پرید و داشت به من فحاشی میکرد ..منم گفتم چه خبرته دختر از خود راضی...اونم فورا زنگ زد به 110 به خاطر جرم ضد حال زدن به دختر 99 ساله...
حالا فکر میکنم اونایی که پست قبلی رو خوندن گزینه 2 رو انتخاب کردن دارن به من نیش خند میزنند.....
خلاصه مامور اومد و از ما قضیه رو پرسید که منم با خونسردی بهش گفتم این خانم داره به من اهانت میکنه بدون اینکه دلیل قانع کننده ای داشته باشه پس من از ایشون شکایت دارم...اما اون ول نمی کرد..تا ما به کلانتری نکشید ول کن نبود و میگفت این اقا مزاحم من شده....
رفتیم کلانتری...اونجا رئیس رو دیدیم... شونه هاش از قدش بلند تر بود..به ما گفت مشکل چیه.من گفتم : من به این خانم گفتم شبیه یه نفری هستی که بعد متوجه شدم شبیه اون نفر نیس و همین موضوع رو بهش گفتم که نیس...که دیدم این خانم دیگه خانم سابق نیس...همین!!!...و حالا هم که میبینم چیزی از ابروی من نیس...
اون دختر هیچ حرفی برایگفتن نداشت و برگه شکایت دستش رفتن طرفش گفتم:منو ببخشید لطفا...اونم به اصرار من و بقیه صرف نظر کرد ...اما به فکر کنم به چشام نگاه کرد و یه نظری هم به من کرد....اخه راستش تو پرانتز تو راه کلانتری بهش گفتم که اگه بی خیال ما شی ما که دلمون بی خیال شما نمی شه(و برعکس)...مگه میشه...نه نمی شه
میخواستم از کلانتری برم..یه زنی رو دیدم که میخواست از شوهر سابقش شکایت بنویسه اما خودکارش نمی نوشت...منم که حس شعر خوندنم همیشه گل میکنه رو به خانم کردم و میخوندم:
میخواهم بنویسم جوهر ندارم***من بیوه هستم شوهر ندارم
همه خندیدند از خانم گرفته و تا رئیس..راستی رئیس ...رئیس که خندش گرفته بود گفتم شما چقدر شبیه ...
شبیه شر لو هنگز هستی...اونم بلند شد گفت : یعنی ما واقعا...
اره شما هم بله... ولی بعدش گفت:تو هنوز دست از این کارت برنمی داری..خجالت نمیکشی....برای اینکه از دلش در بیارم خودمو راضی کردم که بگم خیلی چهره نورانی دارید شما...معلومه انسان با ایمانی هستید...اخه راستش چیزی که منو اذیت میکرد این بود که صداش خیلی شبیه صدای پدر شوهر سوسانو بود......!!!
حالا اون دختره هم دنبال بنده هستش..ساعت رو نگاه کردم 10 و نیم.....بابا ما کار داریم این دختر حتما به ما پیله میکنه ... دیدم میگه بیا بریم دیگه...میدونم ناراحتت کردم نمی خوای بیای...من باید کارای گذرنامه خودمو درست کنم وقت زیاد ندارم دوست دارم قبل از خدافظی با هم باشیم...حال ما هم خوش نبود اما خیلی دوست داشتم واسش لالایی بگم نوازشش کنم اخر کار هم که خوابید دو تا آجر هم بذارم پشتش فرار کنم ... اما از قرار که فکر فرار رو کشیدم همانطور که خجالت میکشیدم سیگار نیستم وگر نه همان هم میکشیدم ...
من جواب سوالات 20 تایی شو جواب ندادم تخته گاز رفتم بیرون..از این کوچه به اون کوچه....وای این که اینجاس...شرط میبندم اگه اون دختر دو ماراتن شرکت میکرد رکورد جهانی رو میزد اون روز.......تا رسیدم به پس کوچه..پشت سرمو نگاه کردم وای داره میاد بدو که بدو...اما اون نبود یک خانم دیگه بود اون قبلی رو هم کوچه قبلی فیتیله پیچش کردم رفت.... سوتی بدی دادم...شانسم گرفت زیاد ندویدم....یه رفتگر شهرداری رو تو اون کوچه دیدم...خدا قوت گفتم...بعد یه نقشه جدید به کله مون زد....شما چقدر شبیه احمدی نژادی؟ اتفاقا اونم از همین جا شروع کرد پیشرفت کرد به اینجا رسید!!!
اما من چیز عجیب تری دیدم اون لحظه.....نه منظورم هاله نور نیس....اخه من که اون خانومو پلیس +10 پیاده کردم که بعدش فورا رفتم خونه داشتم واسه وبلاگم مطلب مینوشتم دیدم ساعت از 11 صبح هم گذشته واسه یه پست بی ارزش 2 ساعته (شما چقدر شبیه...)و مادرم یه چایی داغ واسم اورد..بفرمایید...خیلی چسبید...و از چایی بیشتر این ضدحال چسبید...شاید قرار بود اون دختر ضد حال بخوره قسمت شما شد......شاید این وسط دولت هم ضربه خورد(از فیلترینگ گرامی که فکر میکنم شبیه" ای کیو سان" باشند خواهش میکنم اگر که مطلبی برای محمود قشنگ گفتم نشنیده بگیرید )
اینجاست که وقتی پیرجوانی پاک دامنی مثل (من) رو میبینید و پست قبلی رو هم دیده اید گزینه 1 رو انتخاب میکنید....خنده داره!!!
*پست بعدی: عشق من عشق است
¤موضوع:کوچه های بن بست

